در و باز کردم و وارد سالن شدم.
همه جا سیاه بود و پر از صندلیهای قرمز .
سکوت بود و دیگر هیچ.
سالنی که همیشه باعث تفریحم بود، تبدیل به یه مسلخ سرد شده بود.
نمیدونم این نقص عجیب چیه که تو چشم بهم زدنی وحشت و به جونم انداخت.
دارم باخودم فکر میکنم اولین موجودات واقعن چه حالی داشتند
وقتی که تنهایی رو درک کردند.