سراپا ذهن بود و زبان
همه انچه که مرا به او پل می زد
و جسم
تنها ابزاری بود برای بجای آوردن عریضه ی نارضایتی
عاشقانه هایش بوی شعر میداد و شعور
و من مبهوت عجیب و غریب هایی که از من نمایان بود
بلوای دیشب
دلشوره امروز
تنهایی سرد و خاکستری اکنون
و همه انچه که در تاریخ گم میشود