تنهایی بسان آوایی ست که از دور دستها، دست تکان می دهد.
وسوسه آغوش گرم و گشوده ی پتانسیلهای رها نشده،
با دل دل به تعویق می افتد و به تعلیق دچار می شود
و کلمات در بستر تردید و بروز به زوال می روند
و عطش اگاهی از همیشه و نوید ارامش تا هنوز...
در تاریکی های ذهن و زندگی ام غر کرده ام تا هیچ.
و با اینهمه میل به رابطه و اجتماعی بودن در جانم می لولد و مرا خاک می کند.