تنهایی بسان آوایی ست که از دور دستها، دست تکان می دهد.

وسوسه آغوش  گرم و گشوده ی پتانسیل‌های رها نشده،

با دل دل به تعویق می افتد و به تعلیق دچار می شود

و کلمات در بستر تردید و بروز به زوال می روند

و عطش اگاهی از همیشه و نوید ارامش تا هنوز...


در تاریکی های ذهن و زندگی ام غر کرده ام تا هیچ.

و با اینهمه میل به رابطه و اجتماعی بودن در جانم می لولد و مرا خاک می کند.


+ تاریخ یکشنبه 97/8/6ساعت 3:37 عصر نویسنده Mahdisa1726 | نظر