باز هم
من سر رفتم و
تو سر خوردی
دیگر نای از پی تو گشتنم نیست
اگر هوایی برای نفس کشیدنمان یافتی
خودت بیا
بنظر من همنشینی، با طناب عادت و وابستگی آدمیزاد رو دچار تعلق خاطر می کنه.
دست کم اگه گرفتار خود تعلق خاطر نشیم، بی برو برگرد، به توهمش دچار خواهیم شد.
و تنها وقتی این اصل از اساس نقض خواهد شد که بیزاری پیش از مصاحبت ریشه اش را دوانیده باشد.
پی نوشت- دلم برای اون بی زبونها که چند صباحی باهاشون نشست و برخاست داشتم تنگ شده...
راهمون یکی نبود اما چند گامی که باهم برداشتیم
وهم برش داشت که خیری در کاره
هر چی کیشش کردم مات نمیشد
گربه کج فهمی های من امروز دیگر گونه ست
و
حالا
که راهمان بالقوه یکیست
دیگر قدم هایمان باهم نمیرود
تنهایی بسان آوایی ست که از دور دستها، دست تکان می دهد. وسوسه آغوش گرم و گشوده ی پتانسیلهای رها نشده، با دل دل به تعویق می افتد و به تعلیق دچار می شود و کلمات در بستر تردید و بروز به زوال می روند و عطش اگاهی از همیشه و نوید ارامش تا هنوز...
در تاریکی های ذهن و زندگی ام غر کرده ام تا هیچ. و با اینهمه میل به رابطه و اجتماعی بودن در جانم می لولد و مرا خاک می کند.
تشنه استفاده بهینه از عمرم، در نهایت نیهلیسمی که چار نعل می تازه، اینروزها دیگه دردم جاودانگی نیست، و فقط یه رویکرد پراگماتیک، منو به پیش می بره.
***از دیدگاه پراگماتیسم، کلیه تصورات، مفاهیم، قضاوتها و نظرات ما قواعدی برای «رفتار» (پراگمای) ما هستند، اما «حقیقت» آنها تنها در سودمندی عملی آنها برای زندگی ما نهفته است.
از تولدش تا تولدم
بساط تجربه زیسته ام را که زیر و رو می کنم
هوا هست
و همین
و هیچ
زمان می مرد
و دوباره جان می گرفت
امد و شدی در خودم
همه نازک تر از همیشه
انسوها پیدا بود
پرده که بر افتاد
دیگر تو ، تو نبودی
باز هم
من سر رفتم و
تو سر خوردی
دیگر نای از پی تو گشتنم نیست
اگر هوایی برای نفس کشیدنمان یافتی
خودت بیا
غلیان غریزه است و شعور
معجون سکس و سیگار
سکووووووت
مزه ی ذهنی که حرف می زند
و ذاتی که نمی دانم
رومی روم است یا زنگی زنگ
ترس پنهان شده
و ما به پیش می تازیم در دم
صبری که به جلو می برد
که اندککی بدان اندیشه ورزیدن عین حفگی ست
برای دلم می خواهمش
و برای عقلم می خواهم که مرا بخواهد
و با بخیر کردن صبح و شبهایی که روتین می کند،
دلم خوش است تا فردا...
وقتی بر صندلی فرسوده ام نشسته ام ؛
احتمالاً
حقارتِ من
در چشمِ من، را بیاد خواهم اورد
که باطناب نقص، نیاز و سرگردانی هایم
چگونه به قهقراء همه شدن پیوستم
و از نظر(م )افتادم
اگرچه آنروز فرسوده هست و صندلی نه
و
ذهنم خالی تر از تصور یک ماه
پاسخ اول:
"آرزوهایت بلند بود
دستهای من کوتاه
تو نردبان خواسته بودی
من صندلی بودم
با این همه
فراموشم مکن
وقتی بر صندلی فرسوده ات نشسته ای
و به ماه فکر می کنی ... ."
پاسخ دوم:
صندلی فرسوده ات...
آه
کاش همان صندلی فرسوده ات می بودم
به رویم نشسته
و به ماه خیره گشته
و من در خیره شدنت به ماه، به ماهم خیره می شدم
اینک اما چیستم
جز دو سه خط فریاد
جز حجمی از نفرت
جز چوبهایی که دیگر سر هم نمی شود
صندلی فرسوده هم نمی شود
اگر دلت هوای من کرد
روی این چوبها قدم بزن
شاید قطره ای از خنده ی تو جانی به من بخشید و رَستم...