سفارش تبلیغ
صبا ویژن

 

سراپا ذهن بود و زبان 

همه انچه که مرا به او پل می زد

و جسم

تنها ابزاری بود برای بجای آوردن عریضه ی نارضایتی

عاشقانه هایش بوی شعر میداد و شعور 

و من مبهوت عجیب و غریب هایی که از من نمایان بود

بلوای دیشب 

دلشوره امروز

تنهایی سرد و خاکستری اکنون

و همه انچه که در تاریخ گم میشود

 


+ تاریخ پنج شنبه 96/3/4ساعت 3:51 عصر نویسنده Mahdisa1726 | نظر

 

 

یکی می گفت آدم همیشه باید چند تا گزینه داشته باشه که روی میز بچینه، حتی وقتی لازمشون نداره هم داشتنشون لازمه. حالا که با خودم فکر میکنم، ضرورتشون رو بهتر می فهمم.. نمیدونم برای تفره های تو بود یا گزینه های روی میز من، رفتنت اونطور که باید قلبم رو بدرد نیاورد! خیلی وقته که دیگه رفتن قلبم رو بدرد نمیاره... شاید پوست قلبم کلفت شده و سنسور هاش ضعیف ، شایدم درد همیشگیه و تغییری نیست و یا اصلا اومدنی نبوده که رفتنش واقعی باشه .. یاد جمله اخرش افتادم ؛ رابطه ای که سرانجام نداره بده میفهمم. برای همه لحظه های بدی که برات ساختم عذر می خوام.موظب خودت باش. اینا رو اون گفت و رفت. چرا به سوالهام جواب نمیدی؟ جواب سوالهامو نمیدونی؟ اصلن تا بحال بهش فکر کردی ؟ یا شعور منو در اون حد نمیبینی که جواب بدی؟ در هر حال من وقتی سوالهام بی جواب می مونه و حرف عوض میشه، احساس توهین می کنم. ترجیح میدم بیش از این، مورد توهین قرار نگیرم و دیگه ملاقاتی نداشته باشیم.. خیلی وقت بود که منتظر این جمله از من بود . بعضی ها اینجوری هستند هرگز فرمان کات رو خودشون صادر نمی کنند . شاید میل به آدم خوبه بودنه که نمیزاره. نمیدونم.. همین که شنید خیالش راحت شد. احساس آزادی از شر سوالهای همیشگی و عذاب وجدانی که از جانب من بهش منتقل میشد، رو تو سرش میدیدم. میدونم فراموشم نمیکنه. تو مدلش اصلا فراموش کردن نیست. اما خیلی وقت بود که میخواست فقط برای هم خاطره باشیم. و من گریزون از خیال و خاطره ها تا حالا به تعویق انداختم خداحافظی ای رو که باید.. و باز هم خودم رو درآغوش گرفتم و برای یه معاشقه ناب به بستر رفتیم.


+ تاریخ چهارشنبه 95/9/24ساعت 6:10 عصر نویسنده Mahdisa1726 | نظر

تراژدی تلخ نیاز

و ماجرایی که روایتی ندارد

و تکرار و تکرار و تکرار

و تسلیم فصل مشترک همه قسمت هاست

و همه آنچه که نوشتم و نیست

سکوت سنگینی در میان مان سوت می کشد


+ تاریخ سه شنبه 95/6/23ساعت 5:39 صبح نویسنده Mahdisa1726 | نظر

بی تناسب بود 

و بی تناسبی را در قاموس من جایی نبود

باید می کندمش، پیش ترها.. با اینکه بهانه ای در میان بود

اما

زمان کارش را چه خوب میداند

با اینکه بهانه هنوز هم در میان بود

کنده شد

مثل یک دندان خراب

دندان خرابی که قبلن تعمیر شده بود و عصبی هم در کار نبود

درد نداشت

اما دردسر داشت و هزینه

نسب هزینه اش که به تورم می رسد

اما دردسرش را به رسم یادگاری در طاقچه ی اتاقم نگه می دارم

که دلتنگ نشوم...


+ تاریخ دوشنبه 94/10/28ساعت 12:55 صبح نویسنده Mahdisa1726 | نظر

بنظر خودم جفت های زندگیم نقطه ی عطف هستند.

جفت صفر ، دنیام عوض شد.

جفت یک رو یادم نیست.

جفت دو پدرم رفت.

امروز اولین روزیه که جفت سه هم بسر رسیده

و من انتظار طعم جدیدی رو در سر دارم

و به این می اندیشم که

آیا جفت چهار رو هم خواهم دید؟


+ تاریخ چهارشنبه 94/9/25ساعت 10:52 صبح نویسنده Mahdisa1726 | نظر

به آنی لبریز از دوست داشتنم
و به اینی مملو از بیزاری

اینجا تسلیم مرگ میشوم
و آنجا با پای برهنه، 
آغوش امنی برای زندگی میجویم


+ تاریخ شنبه 94/3/30ساعت 12:0 صبح نویسنده Mahdisa1726 | نظر

مواجهه ی عجیبی است میان آدمی با مرگ .

آنکه زودتر بمیرد ، قهرمان قصه ی خانواده اش می شود.


+ تاریخ چهارشنبه 94/3/27ساعت 12:0 صبح نویسنده Mahdisa1726 | نظر

گویی میانه ای در کار نیست
آدمی ، یا با جسم خود سر دوستی دارد و مراقبت و مدارا، و بدنبال آن ، ترس از بیماری و مرگ و فنا 
و یا با جسم خود سر ستیز دارد و بی تفاوتی و بی انگیزگی و نومیدی و بیماری و مرگ 
آری همه راهها به مرگ می انجامد
اما با اینهمه آیا میتوان گفت انتخاب درست کدام است


+ تاریخ شنبه 94/3/23ساعت 12:0 صبح نویسنده Mahdisa1726 | نظر

در و باز کردم و وارد سالن شدم.

همه جا سیاه بود و پر از صندلیهای قرمز .

سکوت بود و دیگر هیچ.

سالنی که همیشه باعث تفریحم بود، تبدیل به یه مسلخ سرد شده بود.

نمیدونم این نقص عجیب چیه که تو چشم بهم زدنی وحشت و به جونم انداخت.

دارم باخودم فکر میکنم اولین موجودات واقعن چه حالی داشتند

وقتی که تنهایی رو درک کردند.


+ تاریخ سه شنبه 94/1/25ساعت 12:0 صبح نویسنده Mahdisa1726 | نظر

وقتی به بهونه عکاسی نگاهم به هرسمت و سویی میره و گو گیجه میگیرم که به معنای پشت متن فکر کنم یا زیبایی که میتونه تو دلش باشه و یا نه فارغ از اینها به دوربینی که دستمه و کیفیتش .تازه میفهمم لحظه ها چه جوری پشت هم به فنا میرن و داغ مچاله کردن کاغذهای سفید رو به دلم میزارن. شاید بزرگترین حسن عکاسی همینه


+ تاریخ دوشنبه 94/1/17ساعت 12:0 صبح نویسنده Mahdisa1726 | نظر