همه ما هیتلر های نهفته ای تو جونمون داریم که اگه بهشون رو بدیم جنگ جهانی های جدیدی را می آفرینند.
شاید لذیذ ترین نوع تنهایی ، حریم خصوصی و عمیق ترین نوع تنهایی، از خود بیگانگی ست.
نمی دانم
تو قیمتت بالا رفته
یا من از سکه افتادم؟؟
که اینچنین معادله ی این
رفاقت..
به گداییم انجامید!!
داغ رسم دنیاست.
فرقی نمی کند که مجازی باشد
یا واقعی...
درد،
به استخوان رسید
و سرما،
در یک قدمی.
از لباس سفید بیــــــــــــزارم
از راه رسید
دستهایش را گشود
و صمیمانه مرا در آغوش فشرد
چه تلخ است
تجربه ی امنیت در آغوش اندوه
و مزه کردن خاطراتی که جدی می پنداشتم
و بازی ای بیش نبود
کاش میدانستم
یا نه
کاش می توانستم...
نگرانم
بر احوالی که به گذشته می رود
و در آینده
به خاطرم سرازیر میشود
درد عجیبی اینروزها در جانم می لولد
اصلاحیه علیرضا توکلی:
تلخ است
تجربه ی امنیت در آغوش اندوه
و مزه کردن خاطرات
که می پنداشتم بازی ای بیش نباشد
بود
نگرانم
بر احوالی که بر گذشته می رود
آینده
سرازیر به سمت همیشه
دردم و حالا دارم ریشه می دوانم
بدنیا اومد با همه چرک و کثافاتی که نمیشه انکار کرد
منو شستند
اما دنیا رو چی؟
حالا هردو چرکینیم
در آستانه پارادایم سوم و
آلوده به طعم گس لذت همه ی اعتراف هایم به نزد قدیس نمایانی که شعور شعارینشان را با قاشق چایخوری به خوردم دادند
سیلی های امروز
و قرار فردا
به پایان میبرم احمقانه ترین انتخابم را
برای فصلی نو
بانوی آبهای بلند ...
سوغات گذشته و هوای اکنون
به جنون می برد مرا
همه ی آنچه که خَلط می شود
در آستانه ی سی و سه سالگی
و اینهمه پریشانی؟!
به کجا می برد مرا ،
دست مکار زمان ...
جدال ،
دوباره پنهان شد
نیاز ،
حیا را سر کشید
آگاهی ،
هنوز بالغ نشده
و ...
با چشم هایی که به دیوار مانده
این لحظه را هم به تقویم می برم