پر از نقطه چین های معلق و آویخته
از مرز میان آگاهی و اراده
لذت قریبی ست متر کردن شخصیت ،
با چاشنی جنسیت
و مواجهه ی من با خودم
تنها ، سکوت دارد
و فرار
آری
ربطمان ضمنی نیست ،
ذهنی ست
تبعید کرده ام خودم را در دور ترین نقطه ی سرزمین احساس
مهجوری جهنم گونه ای با طعم بهشت
از آن سالها
و گرد فراموشی ای که زمان بر خاطرم نشانده
حالا
تنها طعم مبهمی باقیست
که گاهی
چونانکه امشب بدمست میشوم
اگرچه واقعیت در جای دیگری ست
اما
با اینهمه
چه تنها بود آدمی
اگر ناقص نبود
از جنس دلتنگی بود
آمد و بهانه ی رفتنم شد،
در جستجوی چیستی اش
و این من ِآشفته احوال
فارغ شدم از مستی
و هوشیاری ِ ام گیج شد
در حسرت جرعه ای آگاهی
من چه دانم ؟
من چه دانم ؟
امشب لبریزم از خاطراتی که خلط می شود
بی هیچ مرزی،
با طعم واقعی
تمام شدن پولم بهانه ای شد برای مرور هزینه ها
« خیلی خرج کردم »
و این جمله همیشگی، امشب معنای عجیبی داشت
باران چشم و اشک آسمان
و خاطره ی حسی کهنه
به خودم مشکوکم
از بوی غذای نامطبوع همساده ی بیگانه
به اصل عدم تکرار در آثار آنتونی گائودی رفتم
و با گیرِ انتظامات سر در دانشگاه
حرکت کمیک سر کلاس زبان را خندیدم
و یخچال پیری که در روزهای احتزار است،
خوشمزگی ِ همه ی آنچه که دستگیرم می شود را به رویم میآورد.
من ِ انضمامی ِ اگزیستانس و مسئولیت پرزانته ی فردا
و ...
چه آرام شده این اسب چموش و سرکش درونم !!!
و من در لابلای جریان اینروزها گویی گم شده ام .
بیزازم از تمام خاکستری هایی که مرزهای بودن و نبودن را ناتمام میکند ...
غرور گفت : غیرممکن است
تجربه گفت : خطرناک است
عقل گفت: بیهوده است
دل زمزمه کرد : امتحانش کن
و حالا ... وسط قصه ام
در ذهن با تو زوج میشوم
اما هنوز واقعیت را نه
فقط فاصله ها عزیز بودنت را می شناسند
و نشانه هایت که بر تنم سُر می خورند
و فصلی مشترک در این میان
روزمرگی با تو پشیمانی و پریشانی است
می مانی و می دانی که می مانم
و من نمی دانم ...
وکالت داده ام به زمان
حوصله ام زخمی ست