سفارش تبلیغ
صبا ویژن


پر از نقطه چین های معلق و آویخته 

از مرز میان آگاهی و اراده

لذت قریبی ست متر کردن شخصیت ،

با چاشنی جنسیت

و مواجهه ی من با خودم 

تنها ، سکوت دارد

و فرار

آری 

ربطمان ضمنی نیست ،

ذهنی ست


+ تاریخ سه شنبه 93/8/27ساعت 2:18 عصر نویسنده Mahdisa1726 | نظر


تبعید کرده ام خودم را در دور ترین نقطه ی سرزمین احساس

مهجوری جهنم گونه ای با طعم بهشت 

از آن سالها

و گرد فراموشی ای که زمان بر خاطرم نشانده

حالا

تنها طعم مبهمی باقیست 

که گاهی

چونانکه امشب بدمست میشوم 


 


+ تاریخ یکشنبه 93/7/27ساعت 11:26 عصر نویسنده Mahdisa1726 | نظر

اگرچه واقعیت در جای دیگری ست

اما

با اینهمه

چه تنها بود آدمی

اگر ناقص نبود


+ تاریخ دوشنبه 93/7/14ساعت 12:0 صبح نویسنده Mahdisa1726 | نظر


از جنس دلتنگی بود

آمد و بهانه ی رفتنم شد،

در جستجوی چیستی اش

و این من ِآشفته احوال

فارغ شدم از مستی 

و هوشیاری ِ ام گیج شد 

در حسرت جرعه ای آگاهی

من چه دانم ؟ 

من چه دانم ؟

امشب لبریزم از خاطراتی که خلط می شود

بی هیچ مرزی،

با طعم واقعی


+ تاریخ سه شنبه 93/3/13ساعت 2:16 صبح نویسنده Mahdisa1726 | نظر

تمام شدن پولم بهانه ای شد برای مرور هزینه ها

« خیلی خرج کردم »

و این جمله همیشگی، امشب معنای عجیبی داشت

باران چشم و اشک آسمان

و خاطره ی حسی کهنه

به خودم مشکوکم


 


+ تاریخ سه شنبه 93/2/30ساعت 10:36 عصر نویسنده Mahdisa1726 | نظر

از بوی غذای نامطبوع همساده ی بیگانه

به اصل عدم تکرار در آثار آنتونی گائودی رفتم

و با گیرِ انتظامات سر در دانشگاه  

حرکت کمیک سر کلاس زبان را خندیدم

و یخچال پیری که در روزهای احتزار است،

خوشمزگی ِ همه ی آنچه که دستگیرم می شود را به رویم میآورد.

من ِ انضمامی ِ اگزیستانس و مسئولیت پرزانته ی فردا

و ...

چه آرام شده این اسب چموش و سرکش درونم !!!

و من در لابلای جریان اینروزها گویی گم شده ام .


+ تاریخ یکشنبه 93/2/28ساعت 7:13 عصر نویسنده Mahdisa1726 | نظر

بیزازم از تمام خاکستری هایی که مرزهای بودن و نبودن را ناتمام میکند ...


+ تاریخ سه شنبه 93/2/2ساعت 5:6 صبح نویسنده Mahdisa1726 | نظر

غرور گفت : غیرممکن است 
تجربه گفت : خطرناک است
عقل گفت: بیهوده است
دل زمزمه کرد : امتحانش کن

و حالا ... وسط قصه ام


+ تاریخ پنج شنبه 92/11/3ساعت 12:0 صبح نویسنده Mahdisa1726 | نظر

و من
در حسرت یک چارگوشِ امن
بی تفاوتی را سَر کشیدم
و به خانه آمدم
بالا آوردم حضورت را
و به بار نشستم پشیمانی را 
زایمان انتخاب
و مرگ روشنایی
و در آخر
همه شایدهایی که به فراموشی میرود
 

+ تاریخ جمعه 92/8/24ساعت 12:56 صبح نویسنده Mahdisa1726 | نظر

در ذهن با تو زوج میشوم 

اما هنوز واقعیت را نه 

فقط فاصله ها عزیز بودنت را می شناسند

و نشانه هایت که بر تنم سُر می خورند

و فصلی مشترک در این میان

روزمرگی با تو پشیمانی و پریشانی است

می مانی و می دانی که می مانم

و من نمی دانم ...

وکالت داده ام به زمان 

حوصله ام زخمی ست


 


+ تاریخ جمعه 92/8/10ساعت 12:18 صبح نویسنده Mahdisa1726 | نظر